حكيم ابوالقاسم فردوسى
425
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
تيغ كشت . سليح زرير را كه ربوده بود و بر تن خويش كرده بود از آن جادوى پير بيرون كشيد . سر وى را بريد و با درفش و اسب زرير به لشكرگاه پيش شهريار برد . سپس با برادرش و بستور به اردوگاه بازگشت . اين سه با هم پيمان بستند يا جان ببازند يا دشمن را از پاى در آورند . چون اين سه با سپاهيان خود بر تورانيان حمله بردند ، چندان از ايشان كشتند كه جاى كارزار از كشتگان تنگ شد . چون شب در رسيد و تورانيان را توان پايدارى نماند ارجاسب و بسيارى از سپاهيانش گريختند و گروهى از لشكريانش تير و كمان انداختند ، جامهء رزم از تن بيرون كردند و به زاريش گفتند اگر شهريار * دهد بندگان را به جان زينهار به دين اندر آييم و خواهش كنيم * همه آذران را پرستش كنيم شاه آنان را زينهار داد . چون شب سپرى شد و خورشيد سر زد گشتاسب با نامداران و سران سپاه به رزمگاه آمدند . شاه بر كشتگان گريست ، و چون برادرش را بىجان و خوار و افگنده به خاك ديد موى و ريش خود را به چنگ كند . بسيار مويه و زارى كرد . وى را از تيره خاك بر گرفت ، به دست خود رويش را سترد ، و در تابوتى زرين نهاد . در اين جنگ مهيب سى هزار تن از سپاهيان ايران ، هزار و صد و شصت و شش نامدار كشته ، و هزار و چهل نامور مجروح شدند . از دشمنان نيز صدهزار سپاهى ، هشتصد نامدار بىجان ، و سه هزار و دويست تن نيمه جان گشتند . سپس شاه و ايرانيان رو به ايران زمين نهادند . خستگان و زخميها را نيز بردند و به پزشكان دانا سپردند تا بهبود يابند . آن گاه شهريار در گنج را گشود و هر يك از نامداران و سران سپاهيان و سپاهيان را به فراخور خود خواسته و درم بخشيد . بستور پسر زرير را با گروهى از سپاهيان به دنبال تورانيان و